کشکول جوان
وبلاگی برای جوانان ایران زمین
نویسنده: مهدی - ۱۳٩۱/٩/٢۳

هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا کردم

و هزار دختر را بکارت بردم

حضرت داود به پیش پیغمبر عابدی که نامش خرقیل آمد
به او گفت ای خرقیل آیا تا به حال آیا هرگز فکر گناهی در سرت خطور کرده است ؟
خرقیل گفت : نه
هرگز خسته شده ای از عبادت کردن و از حالی که داری مغرور شده ای؟
خرقیل گفت : نه
هرگز میل دنیا و شهوات آن در فکرت آمده است؟
خرقیل گفت : بله گاهی به فکرم خطور می کند و هوسش در دلم می آید.
حضرت داود پرسید : چطور از این فکر از سر خود بیرون می کنی؟
خرقیل گفت : به داخل این غار می روم و از چیزی که در آنجا هست عبرت می گیرم.
حضرت داود درخواست کرد که به او نیز نشان دهد آنچیزی که داخل غار هست
پس با خرقیل به داخل غار رفتند
حضرت داود تختی را دید که بر روی آن استخوان های پوسیده ریخته است و کتیبه ای هست در کنار آن تخت
که بر روی کتیبه چنین نوشته بود :



منم" اروای بن شلم"

هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا کردم و هزار دختر را بکارت بردم و آخر کار من این شد
که خاک فرش من است و تکیه گاه من سنگ و مار و کرم همسایگان من هستند
پس هر کس که مرا می بینید فریب دنیا را نخورد
مهدی
چون وا نمیکنی گرهی خود گره مباش// ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :